ماجراهای ممول و حامی و نخودچی شون

  • دوباره سرما خوردم به شدت هر چه اسب تر ! در این گونه مواقع به شدت غصه می خورم که چرا با مامان و بابام توی یه شهر زندگی نمی کنم ! هیچی دردناک تر از این نیست که نای بلند شدن از تخت رو نداشته باشی و از زور درد مثل معتادای در حال ترک به خودت بپیچی و تا ساعت ٣ روزی که موندی خونه استراحت کنی گرسنه بمونی و کسی نباشه یه سوپ خوشمزه برات درست کنه و بیاره کنار تختت !
  • راجع به اون موضوع پست قبل هم ترجیح می دم چیزی ننویسم ، فعلا یه کارهایی در جهت حل اون مشکل کردم تا ببینم بعدا چی می شه ! دوستای گلم نگران نباشین موضوع راجع به من نبود راجع به یکی از عزیز ترین کسای زندگیم بود .
  • دیشب یه فیلم خیلی ترسناک دیدیم . یعنی ثانیه ۴۵ فیلم کلیه ام پرید تو دهنم از ترس ! بعد موقع خواب هی ادای فیلم رو در می آوردم و با کوسن های روی تخت تو تاریکی می کوبیدم تو صورت حامی و می گفتم : go to hell ! اونم با کوسن می زد تو صورت من و می گفت :خودت go to hell !!!  بعد اومدم بپرم رو گردنش و گازش بگیرم که دماغم رفت تو فکش و خیلی دردم اومد و پشتم رو کردم بهش و شروع کردم ناله کردن و گفتم : من دیگه بازی نمی کنم !‌ اومده نازم رو بکشه می گه : تو که جنبه نداری و کم می یاری وحشی بازی در نیار ! گفتم : نخیر بیچاره کم نیاوردم که مریضم جون ندارم ! اگه سرما نخورده بودم می دونستم چه جوری حالیت کنم ! می گه :کاش یه بار زبونت سرما بخوره و جون نداشته باشه !
  • حسرت یه پنج شنبه جمعه خالی بدون هیچ برنامه ای دقت کنین هیچ برنامه ای به دلم مونده !
  • مبی جان عزیزم ایمیلم رو برات تو خصوصی گذاشتم بدو ایمیل کن اون چیزی که می دونی خیلی برام مهمه ، منتظرم نذار که اعصاب ندارم . پیشاپیش مرسی عزیزم ماچ 
نوشته شده در دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۸ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ توسط ممول جیغ جیغو نظرات ()


Design By : Pichak