ماجراهای ممول و حامی و نخودچی شون

 

گفته بودم که قراره با الی جونم اینا بریم سینما... خوب رفتیم فیلم دعوت.خیلی خوش گذشت از بس که با این الی جونم هر و کر کردیم. البته با فیلمش خیلی حال نکردم .از حاتمی کیا بیشتر از اینا انتظار می رفت .ترجیح می دادم همه فیلم به طور مفصل به اون اپیزودی که گوهر حامله اس می پرداخت .می گم ها ، چه خوبه این مردها خیانت می کنن که اینا سوژه واسه ساخت فیلم داشته باشن .فک کن دو تا از پنج اپیزود فیلم مربوط به خیانت بود البته که خیانت مردها.البته من اصلا نفهمیدم که کتایون از روی یه خودکار چطور فهمید شوهرش خیانت می کنه ؟ یعنی هیچ چیز دیگه ای تا اون موقع نفهمیده بود که به شوهرش شک کنه ؟؟؟ اون حاج آقا هم که با اون زن چادری و قرآن تو جیبش معلوم نبود چطور عاشق زنی مثل مریلا شده ؟ تازه کلی هم عق زدن و بالا آوردن دیدیم سبز. بعدم اصلا نمی فهمم که یعنی چی این خانواده ها با بچه های پنج و شش ساله راه می افتن می یان سینما ... بابا آخه بچه جواب سوالایی که با دیدن این فیلم ها براش پیش می یاد رو از کی بپرسه سوال؟ اگه از تو که مادرشی بپرسه چی می خوای جواب بدی؟ فک کن دختر شش ساله ات ازت بپرسه مامان یعنی چی که حاج آقا و حاج خانم وقتی تنها موندن بچه دار شدن!؟ تخمک چیه ؟سقط چیه ؟یا مثلا پسرت بپرسه : بابا صیغه یعنی چی؟چرا آقاهه می خواد خانمه بچه شو بکشه؟ نه جون من ،آخه چی می خوای جواب بچه رو بدی ؟... بعد فیلم رفتیم این مرغ سوخاری روبروی سینما آفریقا ، یعنی اولش می خواستیم بریم کباب ترکی ولی هم ما تازه خورده بودیم ، هم خیلی سرد بود و اون کباب ترکیه جایی واسه نشستن نداشت . این شد که رفتیم مرغ سوخاری . بعد من و الی جونم مرغ سوخاری سه تیکه سفارش دادیم ( چون باید یه تیکه شو می دادیم این مردها بخورن خوب وگرنه خودمون که دوتیکه بستمون بود ) و حامی و عادی ( شوهر الی جونم ) فیله مرغ سوخاری . بعد دیگه حامی دلستر سفارش داده بود ولی به جاش ایستک میوه های استوایی آوردن . حامی به گارسونه گفت : ما دلستر لیمویی سفارش داده بودیم چرا ایستک آوردی ؟ بعدشم حالا ایستک آوردی چرا یه چیز دیگه شو نیاوردی مثلا انار یا لیمویی ؟اصلا چرا نپرسیدی چیشو بیارم ؟ گارسونه گفت : چون هیچ طعم دیگه ای نداریم . ما هم به حامی گفتیم بی خیال بخور بره . اولش خواستیم بی خیال شیم ولی بعد من شنیدم که داره به میز پشت سری می گه : چه طعمی می خواین ؟ انار داریم ، لیمویی ، همه طعماشو داریم . بعد به حامی گفتم عجب عوضی ایه ها ، به ما می گه هیچ طعمیشو ندارم به اینا می گه هر طعمی بخواین هست . دیگه حامی خونش به جوش اومد عصبانیو رفت پایین و به مدیر رستوران گفت .عادی گفت : می خواین میزو برگردونیم و عربده کشی کنیم و اینجا رو بریزیم به هم ! دیگه ما کلی قسم و آیه دادیم که عادی یکم کمتر خشانت به خرج بده و خودشو کنترل کنه زبان. بعد پسره با یه دلستر اومد و به جای معذرت خواهی با نیش تا بنا گوش باز گفت : شما گفتین دلستر چه طعمی داری ؟من گفتم هیچی نگفتی ایستک که !!! بعد دیگه حامی میخواست پسره رو لهش کنه ... من و الی جونمم که اصلا  نخندیدیم، فقط از اول تا آخر شام دماغ من تو لپ الی جونم بود تا اینکه این مردها صداشون در اومد و هی این عادی می گفت هیس هیس بسه چقدر می خندین شما دو تا ! انقدر خندیدیم که فین فین و اشک هر دوتامون در اومده بود . نه که فکر کنین چیز خنده داری بود ها ، نه ، کلاً منو الی هر وقت به هم برسیم به ترک رو دیوارم می خندیم . بعد عادی پیشنهاد داد که به جای اینکه بریم خونه هامون ، بیایم شرکت ما بخوابیم .آخه من و عادی تو یه شرکت کار می کنیم البته عادی پارت تایمه ،منم موافق بودم ولی الی و حامی نه . بعد من گفتم می خواین من و عادی بریم شرکت بخوابیم حامی و الی برن خونه. بعد نمی دونم چرا قیافه عادی این شکلی شد تعجب. بعدشم پیاده تا میدون اومدیم . از اونجایی که من و الی جونم هر وقت می خوایم بریم بیرون هماهنگ با هم لباس می پوشیم و من به سرم زده بود کفش پاشنه دار بپوشم اونم مجبور شده بود همین کار و بکنه ، بیچاره الی جونم کفش هاش خیلی ناراحت بود ،این شد که یوهویی تصمیم گرفت پشت کفشاشو بخوابونه که بتونه راه بیاد . بعد دیگه دوتایی ترکیدیم خندهتا برسیم میدون . یه پراید ترو تمیز التماس می کرد که سوار شیم . یوهو دیدیم عادی رفته در یه پیکان درب و داغونو باز کرده و نشسته توش . هر چی بهش می گیم عادی بیا پایین ، بی خیال نشد که نشد . خلاصه با اون پیکانه رفتیم تا هفت تیر ابله. دیگه اونجام که الی جونم پیاده شدنی گیر کرده بود تو ماشین در نمی اومد .رانندهه گفت: خانم بد نشستن تو ماشین ! ما هم اصلا فکر نکردیم مشکل از ماشینه ! یه وقت فکر نکنین خندیدیم ها ، نه، یکم ترکیدیم فقط قهقهه... بعدم که با مترو رفتیم خونه هامون ... حامی گفت : یه چایی خیلی می چسبه ها نه ؟ منم گفتم : تا من برم دستشویی آب بذار جوش بیاد .از دستشویی که اومدم حامی چایی رو دم هم کرده بود . بعد نشسته بودیم حرف می زدیم( نه، رو تخت دراز کشیده بودیم )تا چایی دم بکشه که یه دفعه من یه چیزی به شوخی گفتم که حامی جدی گرفت و سه ساعت رفت بالا منبر که منو ادب کنه و از اون جایی که مدتیه حوصله جر و بحث و جواب پس دادن ندارم و اصلا دلم نمی خواست شب خوبمون که خیلی هم خوش گذشته بود خراب شه هی حرفامو قورت دادم تا حامی خودشو خالی کنه .بعد که خیالش راحت شد که من به اندازه کافی متنبه شدم و دیگه غلط بکنم از این شوخی ها بکنم و خودشم آروم شد رفت رو مبل توی هال دراز کشید .بعد من دوباره رفتم دستشویی و انقدر از اینکه چرا خفخون گرفته بودم ناراحت بودم که نفهمیدم چرا مسواک زدم هنوز چایی نخورده؟ متفکربعدم که اومدم بیرون اولش خواستم قهر کنم و بدون شب به خیر بخوابم ولی دیدم دلم می خواد ماچش کنم،رفتم با اخم ماچش کردم و خیلی سرد گفتم: شب به خیر ،که یعنی بیا ناز منو بکش و از دلم در آر!!! اونم خیلی جدی گفت : برو دو تا چایی بریز بیار بخوریم . منم گفتم : من نمی خورم مسواک زدم واسه خودت بریز. گفت : بهت می گم برو چایی بیار دوتایی بخوریم .اولش سرتق بازی درآوردم و رفتم تو اتاق خواب که بخوابم ولی دیدم بد جوری دلم چایی می خواد این شد که به خودم گفتم : اون جای لقت که دلخوری ،جونت بالا بیاد جواب می دادی که حالا دلخور نباشی ، بد بخت به جای این ادا و اطوارا پاشو عین بچه آدم برو چایی تو بخور، اصلا بیخود بهت برخورده ،لوس خانم ! بعدم با لب و لوچ آویزون رفتم دو تا چایی ریختم و آوردم ، کجکی نشستم رو مبل که یعنی من قهرم . اونم گفت : چی شد تو که چایی نمی خوردی !!!( دیگه اینجا دلم می خواست با سر برم تو شیشه تلویزیونعصبانی) . بعدم که لب و لوچ آویزون منو دید اومد بغلم کرد و ماچم کرد که یعنی چ.. نکن خودتو ! ...رفتیم که بخوابیم ، منم به جای اینکه ماچش کنم هی ابروهاشو گاز گرفتم که حرصمو خالی کنم( خیلی لجش در می یاد )اونم به تلافی توی گوشمو ماچ می کرد( متنفرم از این کارش ) .بعدم که دید نخیر من زیادی به تریج قبام برخورده یه عالمه باهام حرف زد و ماچم کرد و از دلم در آورد (ای قربون اون دل نازکشقلب). تا صبح احساس می کردم همه مرغها سر دلم مونده (هنوزم مونده ، این معده لامصب دوباره ریخته به هم ) اصلا هم خوب نخوابیدم. صبح که بیدار شده با چشمایی که از زور خواب باز نمی کرد می گه : خوب خوابیدی عزیزم . منم گفتم که: توپ خوابیدم اتفاقاً !!! حالا از صبح که بیدار شدم گلاب به روتون ، روم به دیوار نمی دونم چرا همش می خوام بالا بیارم سبز. امشبم که می ریم خونه مامانش اینا .

تا بعد ...

نوشته شده در یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط ممول جیغ جیغو نظرات ()


Design By : Pichak