ماجراهای ممول و حامی و نخودچی شون

جای همه دوستان خالی چهارشنبه و پنج شنبه و جمعه شمال بودیم ( بابلسر ) . خیلی خیلی خوش گذشت . الان هر جفتمون سر شار از انرژی و روحیه ایم . به شدت می ترسیدم که اتفاق سفر قبلی بیفته ولی خدا رو شکر که خبری نشد . هوا عالی بود . تنها معضلم تو سفر دائم الگلاب به روتون !!!!!‌ بودنم بود همین . البته کمی تا قسمتی هم از شیطنت های موجودی به نام بهار که دختر برادرم می باشد اعصابم مورد عنایت قرار گرفت ولی هیچ کدوم باعث نشد که از سفر نهایت لذت رو نبرم . ضد حال ترین قسمت سفر این بود که به علت ایام شب های قدر طرح سالم سازی دریا تعطیل بود !!!!!!!!! و خانم ها هیچ جایی نمی تونستند آفتاب بگیرند و باید با لباس می رفتند تو آب که من خیلی اون تریپی حال نمی کردم یعنی اصلا متنفرم از اینکه لباس خیس بچسبه به تنم و بعد با اون لباس خیس بخوام جلوی اون همه مرد چشم پاک تا ویلا رژه هم برم ! برادرم خیلی اصرار داشت که منم ملحق شم به اون و حامی که مشغول شنا بودند ولی من از زیرش در می رفتم تا اینکه یه بار که پشت به دریا ایستاده بودم و مشغول درفشانی بودم دیدم یه حجم پشمالوی لخت ( داداشم ) سبزمنو بغل کرده و داره به سرعت به سمت دریا می بره ! جیغ بود که می کشیدم ، از طرفی چون می دونستم تنها هدفش پرت کردن من اونم با مغز تو دریاست جیغ می زدم از طرف دیگه از اینکه دستم به اون پشمای خیس می خورد داشتم بالا می آوردم و بد تر جیغ می زدم ! حامی هم خندون و خوشحال جیغ زدن منو نگاه می کرد که یوهو علی رغم تمام تلاشی که کردم و چنگی که به اون همه پشم زدم که پرت نشم تالاپی کوبوند منو تو آب . قیافه ام آخر خنده شده بود . به حامی می گم خوبی سفر رفتن با دوستای تو اینه که جرات نمی کنن با من از این شوخی پشت وانتی ها بکنن ! مگه از دست اینا می تونستی بخوابی تا چشمات گرم می شد با لنگ و لگد می اومدند سراغت که پاشو ببینم خوابش رو برداشته آورده سفر ! از خوردنمون هم که نگم بهتره چون وقتی رسیدیم تهران معده بد بختمون به فنا رفته بود از بس که همه چی رو با هم قاطی پاتی و پشت سر هم خوردیم . خلاصه که جای همه خالی خیلی لذت بردم از این سفر !

.

.

.

کتایون عزیزم تو پست بعدی حتما بازی ای که دعوتم کردی رو انجام می دم ماچ.

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ توسط ممول جیغ جیغو نظرات ()


Design By : Pichak