ماجراهای ممول و حامی و نخودچی شون

  • پنج شنبه شب با حامی و برو بچ رفتیم کباب ترکی خوردیم و به داداشم اینا واسه شب نشینی پاتک زدیم . ساعت ١٢ که بر می گشتیم بارون شدیدی گرفت و برف پاک کن ماشین خراب بود و هر لحظه امکان داشت بریم لای باقالی ها خنثی. 
  • به دلایلی، جمعه خونه الی جونم اینا نرفتیم ناراحت.عوضش امشب باهاشون ، می ریم سینما چشمک.
  • جمعه تا ساعت یک و نیم ظهر خوابیدم . حامی زنگ زد گفت ناهار می یام خونه . منم پاشدم سریع ماهی سرخ کردم . با هم ناهار خوردیم . اون خوابید و من مشغول کارهای خونه شدم . آخر هفته خوبی بود هورا.
  • تو روح هر چی کفش پاشنه بلنده و لعنت به من اگه دیگه محض خوش تیپی به جای کتونی کفش پاشنه دار بپوشمعصبانی.
  • هر چی زور می زنم بیشتر از این حرفم نمی یاد .
نوشته شده در شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ توسط ممول جیغ جیغو نظرات ()


Design By : Pichak