ماجراهای ممول و حامی
امشب آخرین شبیه که پسرک شیرینم رو توی دلم دارم و فردا باید برم بیمارستان . باورم نمی شه که این 38 هفته و 3 روز بالاخره گذشت هر چند خیلی سخت ولی خدا رو شکر که به خیر گذشت . برام دعا کنید که به شدت به دعاها و انرژی های مثبت تون نیاز دارم . هوراااااااااا بالاخره پسرکم اردیبهشتی شد همون طور که دوست داشتم ولی خب دلم برای تکون ها و کج و کوله کردن های این وروجک تنگ می شه خیلی تازه از دیروز می گم کاش می شه یه کم بیشتر نگهش دارم اون تو ! امشب آخرین شب زندگی دو نفره من و حامی بعد از هشت سال و اندی زیر یه سقف بودنه و من دلم یه عالمه بغض داره . البته از تاریخ 10 سالگی عقدمون دقیقا 3 روز می گذره و پسرک داره به دنیا پا می زاره تا رنگ زندگی ما رو عوض کنه . زندگی دو نفره مون رو خیلی دوست داشتم و خیلی خیلی ازش لذت بردم از حالا مطمئنم دلم براش یه روزهایی خیلی تنگ می شه ولی به اینکه پسرکم زندگی سه نفره مون رو به شدت شیرین تر میکنه شک ندارم . حرف زیاد دارم برای گفتن به خصوص از ماجراهای این دو هفته آخر ولی بماند برای برگشتن از بیمارستان چون هم خیلی خسته ام هم باید زود برم تو تخت بلکه بتونم شب آخر روکمی بخوابم تا بدنم برای فردا آماده باشه . تعریفی ها رو بعدا سر صبر براتون می کنم ولی باید در انتهای این پست از چند تا دوست خیلی عزیزم که خواهری رو در حق من تموم کردن تو این هفته تشکر کنم . بنا به دلایلی که بعدا براتون می گم این هفته رو هم من از دکتر استراحت گرفته بودم و نباید از خونه بیرون می رفتم و خب باز هم بنا به دلایلی خرید یکسری وسایل و چیدنش مونده بود برای این هفته . این 4 تا دوست که نه خواهرهای نازنینم اگه نبودن من الان نمی دونم باید چه گلی به سر می گرفتم . گلپر عزیزم ، ایرندخت عزیزم ، نازی عزیزم و آزی عزیزم که برای چیدن سیمسمونی پسرک سنگ تموم گذاشتن و اگه نبودن من الان انقدر خیالم از اینکه برگشتم از بیمارستان همه چی کامل و مرتبه راحت نبود . دوستای نازنینم یک دنیا ممنونم ان شاالله که بتونم جبران کنم این همه زحمت رو . خوش به حال پسرکم که خاله های به این خوش سلیقگی و خوبی داره . من برم بخوابم که الاناست که صدای مامانم و حامی در بیاد . یادتون نره منو دعا کنین منم به یاد همه تون هستم . بعد از مدت ها نشسته ام و با یک لیوان نسکافه داغ در نبود حامی یک دل سیر اینترنت گردی کردم و دلم خواست یک پست بگذارم تا از حال و روزم بگویم . آخ که چقدر دلم برای این روزها تنگ شده بود . روزهای بسیار سختی بر من و حامی و گل پسرم گذشت . روزهایی که حتی دلم نمی خواهد تا آخر عمر یاد آوریشان کنم . به هر حال گذشت و خدا رو شکر به خیر هم گذشت . دو سه روزی است که در خانه جدید ساکن شده ایم . کلا سیستم با خانه قبلی بسیار بسیار متفاوت است . آشپزخانه ام یک چهارم آشپزخانه قبلی است وکمد دیواری هم فقط به اندازه رختخواب هایم دارم تازه نزدیک آمدن نیمی از رختخواب ها را رد ردم اما باز هم جا کم دارم . خواب خوبی دارد ، حمام و دستشویی هم ای بدک نیست و هال هم نسبتا خوب است . اولش که خانه را تحویل گرفتیم بد جوری توی ذوقمان خورد . بماند که با چه بدبختی ای مستاجر خانه را که یک پیرزن و دخترش بودند بیرون کردیم و چه بر ما گذشت تا حالی این مادر و دختر کردیم که بابا من بدبخت بینوا پا به ماه هستم و وقت بیشتری نداریم که در اختیارشان بذاریم که بعد از دو ماه که می دانند باید خانه را خالی کنند و هنوز خانه پیدا نکرده اند برای خودشان سر صبر بگردند و خانه دلچسبشان را بیابند ، بماند که نمی دانم از حرصشان بود یا از کثیفی ذاتی شان که چنان گندی بر خانه زده بودند که هیچ شباهتی به خانه ای که باید خانه یک مادر و دختر باشد نداشت ، بماند که خانه انقدر کثیف بود که کارگری که گرفته بودیم برای شستشوی دیوارها با چنان حیرتی از کثیفی آنها خانه را می سابید و می گفت ده سال است که خانه مردم را تمیز می کنم و باور کنید خانه به این کثیفی ندیده بودم تا الان آن هم خانه سه سال ساخت ! بماند که یک کلید پریز سالم برای خانه نگذاشته بودند ، بماند که ظرف مدت دو سالی که در این خانه خیر سرشان مثلا زندگی کرده بودند نکرده بودند یک سرویس کار بیاورند برای تعمیر پکیج و از شیر آب گرم آشپزخانه قطره قطره آب گرم می آمده و این ها همین طور دو سال زندگی کرده بودند در این وضعیت و بماند که دیوار ها را با قاشق کنده بودند انگار و بالاخره بعد از شستن دیوارها باز انقدر شدت خرابی زیاد بود که مجبور شدیم ضرب العجلی کاغذ دیواری کنیم . فکر کنید من وسواسی را که کاغذ خانه ام را ظرف مدت کمتر از نیم ساعت دیدم و پسندیدم چون تنها وقت خالی حامی بین آن همه بدبختی و گرفتاری و بین ساعت کلاس هایش همان نیم ساعت بیشتر نبود . با اینکه وسایل با کمک خواهرم که الهی خدا هر چه خوبی در دنیا وجود دارد بر سرش ببارد جمع شد و در خانه جدید پهن شد اما خودم هم کم سر پا نبودم و شب ها از شدت ورم دست و پا و درد به خودم می پیچیدم . روز اثاث کشی هم چنان دردی در شکمم می پیچید که هر لحظه فکر می کردم درد زایمان است و خدا را قسم می دادم به هر آنچه که بلد بودم که خدایا امروز را به خیر بگذران . صدایم هم در نمی آمد که مبادا حامی و خواهرم سکته کنند از نگرانی ، نه که کم خودشان بدبختی داشتند در آن بلبشو بازار ! باز هم خدا را صد هزار مرتبه شکر که به خیر گذشت و تقریبا تمام شد . به غیر از ساخت کمد دیواری و یک سری خرید خرده ریز برای خانه کار خاصی نمانده . گوشه ای از خانه هنوز لباس ها و کیف و کفش هایم و وسایل بچه ام ولو است که تا کمد ساخته نشود کاری نمی توان کرد ولی باقی خانه شکل خانه شده است . نمی دانم حکمت خدا چه بود هر چه هم فکر می کنم به نتیجه ای نمی رسم ولی خب هر آنچه سنگ بود از آسمان بارید و هر آنچه استرس ناگهانی بود در این مدت دو هفته بر ما وارد شد . یک شب خواب راحت نداشتیم باور کنید . خنده ام می گیرد از اینکه انقدر برایم مهم بود که از استرس دور باشم و دوران بارداری آرامی را بگذارنم . باور کنین الان دیگر اگر از آسمان سنگ داغ مذاب هم ببارد و بخورد تقی بر کف کله ام اصلا تعجب نمی کنم برایم طبیعی شده این مصائب ! آهان شاید هم حکمتش این بود که من آدابته شوم برای سختی های بیشتر !!! به هر حال بهتر که برویم سراغ چیزهای خوب ماجرا ذکر مصیبت بس است . این خانه جدید محاسنی هم دارد بالاخره . اولینش اینکه بسیار بسیار ساکت و آرام است از سه شنبه تا حالا که ساکن شده ایم باور کنید هنوز انسانی را ندیده ام و صدایی نشنیده ام حتی از همسایه دیوار به دیوارمان . به حامی می گویم به نظرت کمی عجیب غریب و مشکوک نیست از یک ساختمان 10 واحدی این همه سکوت ! دومین حسنش که به نظرم اصلا هم حسن کوچکی نیست حداقل برای من این است که درست رو به روی خانه مان یک بازار بزرگ میوه و تره بار داریم به چه بزرگی و عظمت کنارش هم یک سوپر مارکت اساسی و یک نانوایی تافتونی و پشت دیوار خانه مان هم بانک است و این همه امکانات درست چسبیده به خانه برای من تنبل همیشه یک آرزو بوده . این محله جدید خدا رو شکر آب خوبی هم دارد و برای ما که باید همیشه خدا چند باکس آب معدنی را چهار طبقه کول می کردیم و با خودمان بالا می کشیدیم یک جای نفس کشیدن اساسی دارد . فعلا همین محاسن را کشف کرده ایم تا بعد ببینیم دیگر چه می یابیم . در حال حاضر هم جز کوچک بودن آشپزخانه ام و اینکه یخچالم در آن جا نشد و مجبور شدیم بگذاریمش بیرون آشپزخانه هیچ غر دیگری ندارم که بزنم . من نمی دانم این سبک جدید آشپزخانه ساختن را کدام ... ای ابداع کرده که برای آشپزخانه کانتر نمی بندند جدیدا ؟ چه معنا دارد جلوی آشپزخانه را باز می گذارند ؟ که چه بشود ؟ اصلا هم به نظرم قشنگ نیست که هر آنچه در آشپزخانه ات داری از وسط هال قابل دیدن است ! نمی دانم آن موقع که این خانه را دیدیم و پسندیدیم حواسمان با کجایمان بازی می کرد که به این بخش قضیه توجه نکردیم البته کردیم ها ولی انقدر ها به نظرمان مهم نیامد الان که یخچالمان بیرون مانده توجه کردیم ! به هر حال اگر که منم شک نکنید که بعد از زایمانم و سر صبر یک فکر اساسی برای این بخش قضیه هم می کنم . از گل پسرم بگویم که خیلی بچه خوبی بوده این مدت . بچه ام را تا توانسته ام اذیت کردم ولی جیکش در نیامده این نفس من . البته دائم من و حامی ازش معذرت خواهی می کنیم بابت اذیت و آزارهایی که بهش رساندیم و تشکر می کنیم که انقدر بچه خوب و پایه ای بوده ! من که یک روز که حسابی خسته شده بودم از بدو بدو و از درد به خودم می پیچیدم نشستم و دستم را گذاشتم رو شکمم و یک دل سیر گریه کردم و یک عالمه از پسرکم درخواست عفو و بخشش کردم که انقدر مادر بدی بودم برایش . به خودم قول داده ام که این سه چهار هفته آخر را تا جایی که در اختیار من است آرام باشم و بگردم و شاد باشم و به خودم برسم . امیدوارم که موفق باشم ! طبق نظر دکترم زایمانم به اول خرداد می افتد که خودم اصرار دارم حتما در اردیبهشت باشد و حتی شده 31 اردیبهشت باشد . فعلا که با دکتر سر همین یکی دو روز چک و چونه میکنیم تا ببینیم کداممان زورمان می چربد . اضافه وزنم هم تا الان روم به دیوار 14 کیلو و نیم بوده . فکر کن اگر که این همه بدبختی و استرس نداشتم احتمالا 40 کیلویی چاق می شدم ! خنده دار اینکه وسط این همه بدو بدو و اثاث کشی و سختی کرم های ترک شکمم و یک شیشه روغن زیتون همیشه خدا همراهم بود و در هر فرصتی که یادم می افتادم به کرم مالی شکمم می پرداختم . تا الان که خدا رو شکر ترکی نخورده دعا کنید این کابوس من به واقعیت نپیوندد و تا آخر هم ترک نخورم . خب دیگر پر چونگی بس است من بروم یک فکری به حال غدا بکنم که یکی دو ساعت دیگر حامی می آید و هنوز هیچ چیزی برای شام نداریم . من این روزها خوب نیستم یعنی بد نیستم ها ولی خب خوب هم نه . خواب ندارم ، اعصاب ندارم ،استرس دارم زیاد ، بغض هم ، مشغولیت ذهنی هم تا دلت بخواهد و از همه مهم تر خسته ام از بی خوابی های شبانه . شاید اگر بگویم بزرگترین آرزویم الان این است که چشمهایم را ببندم و باز کنم ببینم روی تختم در خانه جدید نشسته ام و نازنین پسرکم را شیر می دهم دروغ نگفته باشم .از این همه استرس و درگیری فکری مغزم در حال انفجار است . حالا خدا را شکر دیروز دکتر اطمینان داد که همه چیز در مورد پسرکم خیلی خیلی خوب است ولی دلم آرام و قرار ندارد نمی دانم چرا . تازه انگار بعد از هشت ماه احساس می کنم شاید هنوز آماده نبودم . منی که از شش ماه قبل از بارداری ام در حال آماده کردن خودم بودم !!! عجیب اینکه تا قبل از ورود به ماه هشتم اصلا این حس را نداشتم اما امان از روز اول فروردین تا حالا . بدتر اینکه در مورد احساسم با هیچ کس نمی توانم حرف بزنم نه اینکه نخواهم نه نمی توانم . توضیح دادنم نمی آید . گاهی انقدر بدم انقدر بدم که دلم یک دل سیر گریه می خواهد و بعد چند لحظه دیگر بی دلیل خوشحالم و خندان . مثلا همین الان که در حال نوشتن این پست دارم اشک می ریزم به پهنای صورتم . شاید یک بالا پایین شدن هورمونی ساده باشد یعنی امیدوارم که همین باشد . بروم قدری بخوابم شاید حالم کمی جا بیاید . ببخشید اگر تلخ بودم وای که چه همه وقته من اینجا رو یه سر نزدم . اینجا هم مثل خونه ام خونه تکونی لازمه مثل اینکه البته من که امسال خونه تکونی رو پیچوندم اساسی حالا ایشالله بعد از تعطیلات این حال و حوصله من برگرده سر جاش اینجا رو هم یه دستی به سر و روش بکشم . جونم بگه براتون که بنده در هفته 30 ام بارداری به سر می برم و گل پسرم روز اول فروردین وارد هفته 31 اش می شه . چند روز پیش که سونو بودیم دکتر گفت سرش پایینه و می تونی اگه بخوای زایمان طبیعی داشته باشی . وزنش هم 1250 گرم بود بچه ام . خواب هم بود تازه . به مامانم که گفتم سر بچه پایینه گفت خیلی زود چرخیده رفته پایین به دکترت زنگ بزن . زنگ زدم به دکترم و گفتم . گفته نه مشکل خاصی نیست و به احتمال زیاد دوباره می چرخه و بر می گرده بالا . برای چکاب ماهیانه ام هم که رفته بودم خدا رو شکر دیگه به وزنم گیر نداد و گفت چی کارت کنم دیگه البته چون 2 کیلو شده بود اضافه وزن این ماهم کمتر غر زد . دکترم همچنان اصرار داره برای زایمان طبیعی و من به شدت مخالفت می کنم هنوز . تا ببینم خدا چی می خواد . این مدت انقدر سر خونه و جابجایی اش استرس کشیدم باز که به خدا رسیدم . نمی دونم حکمت خدا چیه که این همه چیز نگران کننده سر راه من و بچه ام سبز می شه . اما به هر حال خدا مثل همیشه تنهامون نذاشت و الان دیگه بیشتر مسائل نگران کننده تموم شده . حالا بعد از عید می یام مفصل می نویسم که چی شد ( اگه یادم موند ) . یه روز هم یه اتفاق خیلی بامزه افتاد . برای پی گیری کارای بیمه بیکاری ام با داداشم رفته بودم تامین اجتماعی از صبح تا 4 بعد از ظهر کارمون طول کشید . بعد موقع ناهار این کارمندای تامین اجتماعی دلشون به حال من رنگ و رو پریده سوخت یه بشقاب گرفتن دستشون یکی یه قاشق از غذاشون کشیدن تو بشقاب و منو به زور هل دادن تو آشپزخونه شون و گفتن تا غذات رو تموم نکردی بیرون نیا که کارات رو انجام نمی دیم . حالا مگه من می تونم غذای کسی رو که نمی شناسم بخورم ؟ از یه طرف هم به شدت گرسنه بودم این شد که یه دو سه تا قاشق به زور خوردم و دوئیدم اومدم بیرون . برام جالب بود مهربونی کارمندا . موقع خداحافظی کلی با همه شون دوست شده بودم خب دیگه من برم که الانه که حامی برسه خونه . اگه این پست آخرین پست سال 90 بود پیشاپیش سال جدید رو تبریک می گم به همه و دعا می کنم سال خوب و پر برکتی باشه برای همه . برای چند تا دوست نازنین هم دعاهای مخصوصی دارم که لحظه تحویل سال حتما براشون دعا می کنم . اولین سالی هست در طول زندگی مشترک که من خونه تکونی نکردم و اینه که خیلی تو حال و هوای عید نیستم . جالب اینکه آخرین سال تحویل دو نفره مون هم هست اتفافات زیادی این مدت که ننوشتم افتاده . از گردن درد شدید حامی که منجر شد به بی حس شدن دست و پاهاش و تا مرز سکته پیش رفتن من به خاطر این اتفاق و گریه مدام چند ساعته ام تا جواب ام آر ای بیاد و بفهمیم که چیز خاصی نیست خدا رو شکر !!! جز جا به جا شدن چند تا از دیسک های گردنش و فشار به نخاعش که در نتیجه اش اون بی حسی دست و پا رخ داد و باز هم در نتیجه اش به حامی گفتم حق نداره دیگه تو خونه پای لپ تاب بشینه بگیر تا اتفاق وحشتناک سقط شدن نی نی گولوی تو راهی 4 ماهه داداشم ( آهان راستی ها بودن این نی نی گولو همون اتفاق بامزه ای بود که پایین یکی از پست هام نوشتم یادم بندازین براتون تعریف کنم که نشد . بامزه گی اش به این بود که من و خانم براردرم به فاصله 9 هفته از هم باردار بودیم که خب متاسفانه عمر نی نی گولو به دنیا نبود ) و شوک شدن از شنیدن خبرش تا حدی که حامی می گفت تو رو خدا خودت رو کنترل کن این طوری تو خودت هم تا صبح زایمان می کنی و غم وغصه و استرس وحشتناکی که سراسر وجودم رو گرفته بود برای مدتی به خصوص وقتی مامان از گریه های بابا می گفت برام بگیر تا لک خونی که بعد از برگشتن به خونه من رو متوجه خودش کرد و سکته ای که تا برسیم به دکتر زدیم دوتایی و البته خب دکتر که خیالمون رو راحت کرد کمی و گفت احتمالا اگه تکرار نشه چیز خاصی نیست و فقط یک هفته ای مجدد استراحت داد بهم بگیر برو همین جوری تا درد شدیدی که یه شب حامی که از وقتی اومد خونه گفت تو تمام قسمت پایین شکمش می پیچه و کم کم درد انقدر زیاد شد که من مطمئن شدم که آپاندیسه و سر خدا جیغ زدم که خدا جون می شه بسه می شه دست از سر کچل ما برداری لطفا تا این بچه طفل معصوم من به دنیا بیاد و مردن و زنده شدن تا صبحش که حامی به سرعت خودش رو رسوند دکتر و تشخیص دکتر هم سنگ کلیه بود تا جواب سونو بیاد و باز هم تو سونو که هیچ چیزخاصی مشخص نشد البته و حالا که احتمال عفونت داده شده تا حالا جواب اونم بیاد ببینیم دیگه چی قراره اتفاق بیفته . به به یعنی خدایی کیف می کنین گل و بلبلی اوضاع رو در این مدت حاملگی من دیگه ؟ دکترم می خنده می گه من نمی دونم چرا این همه استرس سر تو هوار می شه تو هر چی در می ری اون بیشتر دنبالت می آد ! هنوز بلاتکلیف خونه ایم . نمی دونیم جا به جا می شیم یا نه و من تا تکلیف معلوم نشه نمی تونم خرید خاصی برای بچه ام بکنم چون خونه یک خوابه ام جایی نداره همین جوری که مامان هر چی خرت و خورت تا حالا از سفرهاش خریده رو فرستاده اینجا کمد دیواری هام جاش تنگ شده چه برسه به اینکه بخوابم بازم چیزی اضافه کنم . البته اگه تو این خونه بمونم کلا جز یه گهواره و یه دراور چیز خاص دیگه ای نمی خرم چون اون وقت باید بزنم تو سر خودم که کجا جاشون بدم . البته قراره تا آخر هفته از بلاتکلیفی در بیایم اگه خدا بخواد . تا حالا که هر بار خواستیم برای جا به جایی اقدام کنیم یه چیزی پیش اومده که گفتیم صبر کنیم تا تکلیفمون روشن شه و آخرین تصمیمون این بود که این خونه رو بدیم رهن و بریم یه خونه دو خواب رهن کنیم و تا قبل عید جا به جا شیم و منم تو فروردین به سیمسمونی خریدنم برسم که باز یه چیز جدید دیگه پیش اومد سر راهمون که مردد شدیم . حالا ایشالله که تا اخر هفته جواب اونم مشخص شه و بتونیم زودتر یه فکری بکنیم . شمام دعا کنین جای دوری نمی ره . از آقا پسرم بگم که گاهی بازیش می گیره و هوس می کنه مامانش رو یه سکته ای بده . بچه ام دیده مامانش کم استرس داره پیش خودش می گه خوب نیست زن حامله انقدر راحت باشه برای خودش بذار یه کم حالی به حولش بدیم ! دیروز به اندازه تمام این بیست و شش هفته بارداری ام شیرینی و شکلات خوردم تا حضرت والا رضایت بدن و یه دو تا لگد نثار مادرشون بکنن . از ظهر روز قبلش به نظرم اومده بود که تکونی نخورده و دیگه از دیروز صبح نگران بودم . صبح پا شدم یه تیکه بزرگ از کیک تولد حامی رو خوردم و دراز کشیدم به پهلوی چپ دیدم نخیر خبری نشد ، بعد پا شدم یه کم کارهای خونه رو کردم و یه شربت آلبالوی غلیظ و اساسی درست کردم و با چند تا شیرینی خوردم بازم خبری نشد . انقدر نگران بودم که هی زنگ می زدم به این و اون ببینم دیگه باید چی کار کنم داشتم کم کم آماده می شدم برم سونو ببینم بچه ام رو به راهه یا نه که گفتم بذار یه تیکه شکلات هم بخورم ببینم جواب می ده یا نه . یه تیکه توبلرون خوردم دیدم نخیر خبری نشد باز یه تیکه دیگه خوردم همچنان خبری نبود نشستم نصف بسته توبلرون خوردم از حرصم که دیدم به به آقا شروع کردن به وول خوردن در حالی که هنوز دهنم پر شکلات بود با اشک شادی و شوق ازش تشکر می کردم . نمی دونم چرا این مدلی می کنه بعضی وقت ها . یه وقت هایی دو روز پشت سر هم تکون می خوره مرتب بعد یوهو یکی دو روز هیچ تکونی نمی خوره و منو تا مرز سکته پیش می بره . شماهام این جوری می کرد نی نی تون ؟ راستی به اطلاع برسونم که در آستانه بیست و هفت هفتگی بنده 9 کیلو و هفتصد گرم اضافه وزن دارم . برم این بار دکتر بگه کمه دیگه می زنم خودم و دکتر رو با هم ناکار می کنم یعنی . نمی دونم چرا این دکتر من انقدر گیر داده به وزن اضافه کردن من و هر بار ناراضیه و می گه کمه ! خب مشکل من نیست ترازوت دیجیتال نیست خانم دکتر جان که . من ترازوی دیجیتالم نشون می ده اضافه وزن من تا الان این 9 کیلو و اندیه حالا ترازوی تو منو 2 کیلو کمتر نشون می ده به من چه آخه ؟!



| Design By : Pichak |

