ماجراهای ممول و حامی و نخودچی شون

توی این مدت که ننوشتم کلی اتفاق های خوب افتاده خدا رو شکر . از همه مهم ترینش اینه که پسرک بالاخره سه تا دیگه از دندون های باقی مونده اش رو در آورد و فقط مونده یکی دیگه که تمام دندو های شیری اش رو در بیاره . آخ که چه دماری از بچه ام و ما در اومد سر تک به تک دندون هاش .

 یکی دیگه از مهم ها هم اینه که یاد گرفته روی کاغذ مثلت و مربع و دایره و قلب بکشه . وقتی برای اولین بار متوجه شدم که داره شکل های مفهوم دار می کشه و خودش هم بهش اشاره می کرد و می گفت این مثلثه از خوشحالی فقط جیغ زدم و قربون صدقه اش رفتم . یعنی اصلا نمی تونستم نیشم رو ببندم تا مدتی فک کنم حدود یکربع .

یکی دیگه اینکه ما رفتیم مسافرت و برگشتیم و الهی شکر کلی هم خوش گذشت و از همه بهتر اینکه در طول سفر شیر خوردن پسرک خیلی خیلی خیلی زیاد خوب شده و اصلا می تونم بگم الان دیگه راحت روزی سه لیوان شیر رو می خوره و من خیلی خیلی خوشحالم . بماند که این سفر هم مثل بقیه سفرهای دیگه خیلی دستاوردهای مثبت داشت اما مهم ترینش به نظر من همین بود که پسرک وقتی در اثر آب بازی و شن بازی و بدو بدو تو محوطه هتل گرسنه می شد و چیزی برای خوردن طلب می کرد با یه شیر نی دار مواجه می شد ( که از ایران یه ده دوازده تایی برده بودم با خودم ) و تا تهش رو هم می خورد و ته دلش تا رسیدن به موقع غذای هتل سیر می شد و این چنین شد که شیر شد یک خوردنی محبوب براش و من واقعا هم خوشحالم هم دیگه عذاب وجدان ندارم و به خودم آفرین می گم که مقاومت کردم در برابر وسوسه ی دوباره شیشه دادن بهش . البته که اصلا دلیل اصلی از شیشه گرفتنش هم همین مسافرت رفتنه بود و خب می دونید دیگه برای یک آدم وسواسی و ترسو از اسهال و استفراغ هیچ کاری سخت تر و جانفرسا تر از شستن شیشه ی بچه توی روشویی هتل نیست . این شد که استارت از شیشه گرفتن بچه ام رو قبل از دو سالگی زدم و خدا رو هزار مرتبه شکر روز تولد دو سالگیش که توی هتل بودیم بچه ام به راحتی سه تا پاکت شیر خورد و من غرق در خوشحالی بودم ! ( خودم می دونم زیادی دل خجسته تشریف دارم )

اما سفرمون که خب خودش از چند بابت شد خاطره ای به یاد ماندنی . این بار هم بنا به همون دلایل پارسال انتخابی جز کشور ترکیه و این شهر های ساحلی و هتل هایی با پکیج آل نداشتیم ما به خصوص اینکه جمعیتی که داشتیم می رفتیم سفر بیشتر بود و پر بچه تر . شما فکر کن از بچه 5 ماهه ( قربونش برم نیلا رو که تبدیل شد به چهره شیرین و خوردنی و نفس اصلا توی سفر ) داشتیم  تا بچه سه سال و یک ماهه و البته تعداد بچه ها هم 5 عدد بود . خب واضحه که انتخابی جز ترکیه و شهر کوش آداسی اینبار هم نداشتیم . کوش آداسی رو به شدت توصیه می کنم به چند دلیل از جمله پرواز خوب و نزدیک بودن ازمیر بهش که بعد از پرواز سه ساعته شما چهل دقیقه الی یکساعت بعد خیلی خوب و خوش می رسین هتل و اصلا اذیت نداره . دلیل دیگه اینه خب اگه اهل دیدن جای تاریخی و اینا باشین و از بودن توی هتل حوصله تون سر بره بهتون چند تا آپشن دیدنی می ده از جمله شهر افسوس و خانه حضرت مریم و دهکده شیرینجه . و دیگه اینکه یه اوتلت فکتوری نزدیکش هست که اگه بخواین خرید کنین می تونین برین اونجا و خرید های خوبی هم می تونین بکنین حتی با وجود گرونی لیر و اینکه وقتی که ما رفتیم لیر حدود 1600 بود و دلار حدود 3300 و به ازای هر 100 دلاری شما می تونستین 207 لیر بگیرین هر جایی که چنج می کردین .

اما در مورد هتل که خب ما هتل آکوا فانتزی رو انتخاب کردیم و تقریبا می تونم از اکیپمون هیچ کدوم ناراضی نبودیم از هتل و امکاناتش که برای بچه دار ها عالی عالی عالی هست واقعا از همه بیشتر هم به خاطر پارک آبی بسیار بزرگ و زیباش و بعد هم به خاطر استخر سر پوشیده ی خوبش که به ما امکان استفاده تو وقت هایی که آب بیرون سرد بود رو می داد و بچه ها کیف می کردن واقعا توش . برنامه های شب هاش عالی بود و از بعد از شام تا ساعت 12 الی 1 برنامه داشت که هیچ شبیش کسل کننده نبود واقعا . مینی کلابش رو خیلی زیاد دوست داشت پویان . خلاصه که غیر از خنکیِ رو به سردیِ هوا صبح ها تا قبل از 11 و عصرها بعد از غروب آفتاب واقعا هیچ چیزی نبود که بگم اذیت کننده بود و در مجموع بسیار بسیار بسیار لذت بخش بود جای همه دوستان خالی و چیزی که از همه چی بیشتر خاطره انگیز کرد این سفر رو این بود که ما شب تولد دو سالگی پسرکمون رو توی رستوران آلاکارته ی ترکی هتل جشن گرفتیم و براش هپی برس دی خوندیم ( خوشمزه اینکه یاد گرفته و هر روز برای خودش می خونه تولد تولد تولدم مبارک !) البته قبل از رفتن یه تولد خانوادگی سمت فامیل مامانیش گرفتیم و دقیقا شبی که برگشتیم هم یه تولد خونه ی بابا اکبرش با حضور عمو و زن عمو و شایان کوچولو و عمو کوچولوی تازه سرباز شده اش .

خلاصه که گل پسرمون ،  هدیه آسمونیِ خوش زبون و با نمکمون که من و بابا حامی تا ابد خدا رو بابت داشتنش شاکریم ، دو ساله شد قلب.

نوشته شده در شنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ توسط ممول جیغ جیغو نظرات ()

امشب که پسرک زود خوابید تصمیمم رو جدی گرفتم که خیلی وب گردی نکنم و بیام یه پست حتی شده مختصر مفید بذارم و برم .

پسرکم این روزها داره وارد مرحله لجبازی می شه و خیلی خیلی تلاش و صبر و حوصله می خواد که وارد بازی اش نشی و باهاش مدارا کنی و نذاری کار به مرحله ی جنگ و کشمکش برسه به خصوص وقتایی که حامی خونه است چون که اصلا و ابدا نمی تونه ببینه من و پسرک با هم نمی سازیم و سریع جبهه می گیره . اینه که بنده تا آخرین اپسیلون انرژی ای که توی سلول هام دارم رو خرج می کنم در طول روز و دیگه واقعا شب که می شه به محض اینکه می خوابه به سرعت هر چه اسب تر کارهام رو می کنم و شیرجه می زنم تو تخت البته که اگر فکر کردین به همون سرعت اسبی خوابم می بره سخت در اشتباهین ! نخیر یه کلنجار یکی دو ساعته معمولا دارم با خودم تا چشمام گرم شه و تازه خوشمزه ی ماجرا اینجاست که تا پلکم روی هم می افته و می یام خواب شیرین رو مزمزه کنم صدای گریه ی پسرک بلند می شه و بنده بالش به بغل می دوئم توی اتاقش . قانون جدیدمون از بعد عید اینه که تحت هیچ شرایطی در طول شب نیاد توی تخت خودمون واسه همین شب ها یه تشک می اندازم کنار تختش روی زمین و تا گریه می کنه بالشم رو با خودم می برم توی اتاقش و روی همون تشک می خوابم تا خوابش عمیق شه و معمولا در این مرحله خودم دیگه نای بلند شدن و برگشتن به تخت خودمون رو ندارم و همون جا بیهوش می شم .

وای یه کار با نمکی می کنه این روزها که من می خوام قورتش بدم . هلاک و لت و پار هندونه شده و روزی صد بار به من می گه : مامان به من هیندونه می دی ؟  بعد که بهش می دم می خنده و می گه : سلام هیندونه ؟ خوبی ؟(وای من می میرم براش وقتی این کار رو می کنه )

دیشبم رفته بودیم خونه ی دوستم . براش پیتزا سفارش داد آوردن که خیلی دوست داره . تا در جعبه ی پیتزا رو باز کردم بلند بلند گفت : سلام پیکزا خوبی ؟ چه خبرا ؟ ( من و دوسم انقدر خندیدیم دوتایی )

بچه ام رو از شیشه گرفتمش و البته خودم می دونم خیلی زود این کار رو کردم ( که اون هم دلیلی داشت که بعدا می گم ) و بابتش هم عذاب وجدان زیادی دارم چون شیر خوردنش نصف قبل شده اما با دکترش که مشورت کردم که دوباره بهش بدم با شیشه یا نه گفت :نه خیلی هم به موقع این کار رو کردی و حالا که انقدر خوب و راحت تموم شده ماجرا دوباره برش نگردون . و هر چی من می گم کم شیر می خوره این جوری اون می گه همین یک سوم لیتر در روز بسه براش . قبل از این روزی 600 میلی لیتر رو راحت می خورد اما الان 300 الی 400 تا رو با هزار بدبختی و داستان و مصیب به خوردش می دم و البته واسه اینکه کمبود کلسیم پیدا نکنه یه وقت مرتب بهش مغز بادوم و هفته ای دو بار هم حریره بادوم می دم . ولی خب بازم روزی صد بار به خودم فحش خواهر مادر می دم که چرا این کار رو کردم . البته دروغ نگم و گوش شیطون کر غذا خوردنش خیلی خیلی بهتر شده ولی خب بازم همین که می بینم شیر کم می خوره خیلی ناراحتم . تو رو خدا بیاین منو دلداری بدین یه کمی ؟!!!!!!

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ توسط ممول جیغ جیغو نظرات ()

دیگه خیلی دلم با این وبلاگ نیست به خصوص اینکه کلا پست گذاشتن هم توی پرشین بلاگ خیلی سخت شده وقتی پست می زاری یا کلا نیست و نابود می شه مثل اون پستی که من راجع به دنیا اومدن پسر عموی پسرم نوشتم و هیچ کس ندیده و یا اینکه باید چهار پنج بار هی پست کنی تا بالاخره نمایش داده بشه که این یکی واقعآ اعصاب من رو له می کنه . به نظرم دیگه دنیای وبلاگ نویسی اون شور و حال سابق رو نداره یا حداقل اون دوستای وبلاگ نویسی که من می خوندمشون دیگه مثل قبل نمی نویسن و واقعا اون چند تایی که کماکان همت دارن و با رویه ی سابق می نویسن جای قددرانی دارن .

توی این مدت که ننوشتم پسر عموی بامزه ی نخودچیِ ما دنیا اومد . واکنش پسری خیلی جالب بود . انگار که اصلا چنین موجودی رو به اضافه ی زن عموش که خیلی دوسش داشت رو کلا نمی بینه و حتی ذره ای علاقه نشون نمی داد که بره طرفش و یا حتی اگه کسی بغلش کرده بود بره اعتراضی بکنه مگر فقط یک بار که من شایان رو بغل کردم که به شدت واکنش نشون داد و گریه کرد گفت : بَگَلِ مامان که یعنی اوشون رو بذار زمین و بنده رو بغل کن . همین و همین . هر چی زن عموش صدا می زدش که بره بغلش و یه ماچ بده اصلا انگار کلا اونو هم نمی بینه . اما جالب تر ماجرا اینکه وقتی توی دوربین عکس شایان رو می بینه سریع می گه : شایانه نی نی ِ بابا بَپَر( جدیدا به بابای حامی میگه بابا بپر )!

امسال بر عکس پارسال که نه جون داشتم و نه حوصله ی خونه تکونی توی فاصله ی زمانی پانزده بیست روزه یک خونه تکونی مشتی و اساسی کردم البته در جون نداشتن فرقی با پارسال نداشتم اما به شدت حوصله و علاقه داشتم که این کار رو انجام بدم به خصوص اینکه مغز خونه دیگه واقعا خیلی کثیف شده بود و هر چی این مدت تمیز کاری کرده بودم فقط سطحی بود و این موضوع به شدت باعث می شد هیچ وقت رضایت قلبی از تمیزی خونه نداشته باشم و هر بار که تمیز می کردم خونه رو به فاصله یکی دو ساعت بعدش احساس می کردم خونه رو گند برداشته و مرتب هم تکرار می کردم که اه حالم بهم می خوره انقدر خونه ام کثیفه و این منو واقعا ناراحت می کرد . اما الان با اینکه ظاهر خونه اصلا و ابدا از دست یک عدد وروجک که همه جا رو لیس می زنه ! ظاهرِ یک خونه ی تکونده شده نیست ولی مغز خونه برق می زنه ! و بنده کیفور می باشم .

برای عید جز برای پسرک خرید چندانی نکردم البته برای اون هم چیز خاصی نگرفتم جز چند دست لباس تو  خونه ای از آشور و بهاوران . اینکه چقدر الکی گرون شده بود همه چی بماند ولی به شدت از برخورد و رفتار بد فروشنده های مغازه ی مزبور توی خیابون بهار بدم اومد که اگه مجبور نبودم واقعا ازشون کوفت هم نمی خریدم از بس که سر شکمی و از سر سیری رفتار می کردن و انگار که خیلی منت به سر ما دارن که داریم ازشون لباس می خریم ! همینه که آدم ترجیح می ده پول تور بده و یه سفری بره بیرون از این مملکت و پولشو اونجا خرج کنه ولی با لذت و احترام . هیچ یادم نمی ره توی آنتالیا توی یکی از شعبه های ال سی وایکیکی بالای چهل دست لباس رو هی باز کردم و هی دادم دست یکی از فروشنده ها و دست آخر هم از توش شاید 10دست تی شرت و شلوارک برداشتم برای پسرک ولی حتی سرسوزنی احساس ناراحتی و اینکه دارم خسته شون می کنم دیده نمی شد توی صورتشون . اینه که من واقعا سختمه و اصلا دلم نمی خواد اینجا برم خرید و شاید بهترین و لدت بخش ترین خرید این چند ساله ام آخرین مسافرتمون که بدون پسرک رفته بودیم به مالزی و سنگاپور بود . باشد که خدا قسمت کند دوباره از اون سفر ها !

.

.

پسرک قند عسل شده این روزها . انقدر زبون میریزه که بعضی وقت ها واقعا باید جلوی خودم رو بگیرم که گازش نگیرم . راه می ره و به من می گه : مامان .. ی مِهیَبون ( مهربون ) مامان ...ی خوش زبون !

آهنگ مورد علاقه اش دوست دارم ِ محسن یگانه است و ما وقتی ایشون بیدارن توی ماشین فقط و فقط اجازه داریم این آهنگ رو گوش کنیم و دیگه واقعا من به عق زدن می افتم مسیرهایی که طولانیه . حالا دیگه شعرش رو هم حفظ شده و توی خونه وسط بازی یوهو می زنه زیر آواز و می خونه : دوسیت دایم منه بیچاله ، آخه مگه دیلم جز تو کسی رو دایه !

یه شعر دیگه هم که خیلی براش خوندیم حفظ شده این آهنگ عشقمی عاشقتم گل منه که اونم حفظ شده و همین جور با صدای بلند می خونه و من کیف  می کنم .

رنگ ها رو کامل می شناسه و تمام 12 رنگ مداد رنگی رو به اضافه ی سفید بلده . البته به رنگ کرم مداد رنگی می گه : کمرنگ !

ABCD رو تا آخر بلده البته من یادش ندادم خودش از روی سی دی های بی بی انیشتین یاد گرفته و هی برای خودش می خونه .

توی اعداد هم از یک تا ده رو می شمره البته هشت رو کلا حال نمی کنه باهاش و بی خیال شده و نمی گه .  

توی شکل ها دایره ، مثلث ، لوزی ، مربع ، مستطیل و ذوزنقه رو بلد شده البته خودش فقط می تونه اشکال دایره وار بکشه و خط خطی کنه ولی مرتب موقع نقاشی کشیدن دستور کشیدن بقیه ی شکل ها رو می ده . بعد که می کشیم براش می گه :حالا یَنگِش کنم .

 شب تولد باباش بهترین کادوی تولد رو پسرک داد به حامی . وقتی شمع ها رو چیدیم روی کیک و روشن کردیم یک دفعه ای بلند بلند شروع کرد برای حامی تولد تولد تولدت مبارک خوندن و حامی که کم مونده بود اشک بریزه از خوشحالی از بس ذوق مرگ شد .

یه روز هم خونه ی خواهرم بودیم و هی داشت دور خودش می چرخید و بلند بلند عشگمی عاشگتم گل من می خوند . مهدی (پسر خواهرم ) می خواست کارتون ببینه و سر و صدای پسرک اذیتش می کرد و یکدفعه ای برگشت به پسرک گفت : هیس یواش تر می خوام تلویزیون ببینم ، پسرک هم نه گذاشت و نه برداشت اخماش رو انداخت تو هم و به مهدی گفت : آآ مهتی هیس نکن پویان دیخوی می شه نایاخت می شه !!! ( آقا مهدی هیس نکن پویان دلخور میشه ناراحت می شه ) یعنی همین طور شاخ بود که روی کله ی بنده سبز می شد که آخه وروجک تو کی یاد گرفتی انقدر خوب از کلمات برای بیان احساساتت استفاده کنی  !

هنوز 4 تا دندون آسیاب در نیاورده مونده که خیلی این شب ها اذیتش می کنن بچه ام رو و این چند وقته مرتب شب بی قراری داشته و حسرت یک خواب خوب مدتیه به دل بنده مونده که مونده .

دیگه اینکه برای عیدمون هم یک برنامه ی چند روزه مسافرت به شیراز داریم و بعد هم از وسطای تعطیلات تا آخر رو دیار حامی اینا به سر می بریم . از حالا دلم رو برای بابا بستنی شیراز و کباب های دیار حامی صابون زدم و کلا بی خیال رژیم مژیم شدم که دیگه اون موقع بی عذاب وجدان بخورم و حالشو ببرم . باشد که رستگار شویم !!!

یکی دو شب پیش دوستم زنگ زده بیاد خونمون ، دلش برای پویان تنگ شده بود . اصرار اصرار که می خوام براش بستنی بخرم بگو چه بستنی ای دوست داره ؟ هر چی گفتم تو خونه بستنی داریم نمی خواد گفت : نه باید بگی ! آخرش گفتم وانیلی ساده بخر . با یه پاکت پر از بستنی اومده محض رضای خدا یه دونه وانیلی ساده توش نبود اون وقت از سالار توت فرنگی بگیر تا دبل چاکت تا نسکاله همه رو دو تا سه تا گرفته . به نام پسرک به کام مامان چاقالوی گامبالو شده اش که ساعت 11 شب هوس می کنه بستنی بخوره و از دیدن دبل چاکت ذوق می کنه !

الهی شکر سال 92 سال خوب و پرباری بود و از حالا نشستیم با حامی برنامه ریزی می کنیم که سال 93 رو هم بتونیم همین طور خوب پیش ببریم و ایشالله که اتفاقات خوب توش زیاد بیفته برای ما و همه . پیشاپیش برای همه سال خوب و پر از شادی ای آرزو می کنم . عیدتون مبارک دوستای خوبم . 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ توسط ممول جیغ جیغو نظرات ()

پارسال 12 بهمن پسرکم اولین دندونش رو در آورد و اون روز رو تبدیل کرد به یکی از روزهای خوب و خاطره انگیز زندگیمون ، امسال هم 13 بهمن ( ساعت 10 صبح ) پسرم پسر عمو دار شد و شایان کوچولو به سلامتی به دنیا اومد و از این به بعد 13 بهمن هم شد یک روز خوب و خاطره انگیزه برای همه مون . اگه ایشالله روند اتفاق های خوب بهمن هر سال همین طور ادامه پیدا کنه می شه امیدوار بود کم کم فاصله ی بین 12 بهمن تا 22 بهمن به جای دهه ی زجر تبدیل شه به دهه ی شیرین و دوست داشتنی قلب

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ توسط ممول جیغ جیغو نظرات ()

خیلی وقته اینجا ننوشتم و اینکه از کجا شروع کنم و از چیا بگم سخت شده راستش دلیل اصلیش هم اینه که  انقدر این پسرک این روزها وروجک تر و شیرین تر از قبل شده که اصلا دلم نمی یاد از وقتی که می تونم در کنارش بگذرونم و از شیرین کاری هاش وجودم سراسر شادی و لذت شه بزنم  و بشینم پشت لب تاب . گاهی وقت ها که خوابه تند تند کارام رو می کنم و غذایی می پزم و بعدش اگه بشه یه نیم ساعتی برای وب گردی وقت می گذارم و یه چند تایی وبلاگ می خونم ولی به کامنت گذاشتن نمی رسم اینه که شرمنده ی همه دوستان ! از طرف دیگه مدتیه که در کنار انجام بقیه کارهام با خواهری یه کم شیرینی پزی می کنیم و هم خودمون خیلی حال می کنیم ( البته خسته هم می شیم خیلی به خصوص با وجود نخودچی خان ) و هم حامی خیلی ذوق در می کنه وقتایی که می یاد خونه و یه ظرف پر از شیرینی جدید روی میز می بینه . به قولی حسابی خودم رو مشغول زنیت کردن تمام و کمال کردم و شدم یه خانم خانه دار تمام عیار . حامی که می گه : حالا شدی دقیقا همون زنی که من می خواستم !!! به هر حال اینم دورانیه برای خودش و من تلاشم رو می کنم که به هر نحوی که شده لذت لازم رو از این دوران زندگیم ببرم .

 

از پسرک و نمک هایی که این روزها می ریزه حیفم می یاد ننویسم براش به یادگار بمونه اینه که یه چند تایی از شیرین زبونی هاش رو اینجا ثبت می کنم .

هر نقطه ای از بدنش به جایی بخوره و دردش بیاد خودش روش رو با دستش می ماله و می دوئه می یاد طرفمون و می گه : اووف شدم بوس تُن .

هر وقت یه چیزی می خواست مثلا آب می گفت :آب بیدم بش ! من پشت بندش می گفتم : چشم به پسرم آب می دم الان . حالا یاد گرفته هر چی می خواد مثل همون آب می گه : به پِسَیَم آب بیدم !

وقتی داره یه کاری می کنه و می خواد من نگاش کنم داد می زنه می گه : مامانش . حالا چند روزه باباش هم می خواد صدا کنه می گه : باباشِش .

وقتی یه کار بدی می کنه و بار اول بهش تذکر می دم و گوش نمی کنه و کار به بار دوم می رسه بهش می گم : آهای آقای محترم با شما هستم ها ! حالا یاد گرفته خودش به خودش می گه :آق پُحترم ! خودش وقتی یه کار بدی می کنه اول می گه :آق پُحترم نتُن و بعد با لبخند به انجام اون کار ادامه می ده !

شعر ستاره آی ستاره همچین پسری کی داره هیچکی نداره والله رو براش از نوزادی می خوندم به خصوص وقتی می خوام پوشکش رو عوض کنم ، چند روز پیش دیدم همین طور که نشستیم داریم بازی می کنیم داره برای خودش زیر لب می خونه :همچی پسری نداره بالله هیچی!

بابا حامی وقتی از حموم با حوله حموم می یاد بیرون یه بازی بامزه ای با پسرک می کنه اونم اینه که می پره بالا و پایین و دستاش رو باز می کنه و می بنده و قار قار می کنه براش و ادای کلاغ رو در می یاره . پسرک هم ریسه می ره از خنده البته بنده هم ! یه وقت هایی وقتی حامی نشسته داره باهاش بازی می کنه یوهو هوس کلاغ بازی می کنه و به حامی می گه : گار گار تُنیمش ! بعد اگه حامی بخواد همین طوری بدون حوله حموم کلاغ بازی کنه جیغ می زنه که نه و بدو بدو می ره پشت در اتاق و حوله ی حامی که زرد رنگه رو می کشه و می گه : این گار گار تُنیم ! یعنی دقیقا باید با همون شکلی که از این بازی تو ذهنش هست براش ادا در بیاره بدون حوله اصلا قبول نداره .

مثل طوطی شده هر کلمه ای یا جمله ای از دهنت در بیاد بلافاصله تکرار می کنه حتی اگه تو اتاق خودش باشه و مشغول بازی کاملا حواسش به حرف های ما هست و اینه که خیلی خیلی باید مراقب حرف زدنامون باشیم . پریروز خونه ی خواهرم بودیم . رفته بود روی مبل و داشت برای خودش بالا و پایین می پرید . من و خواهرم توی آشپزخونه بودیم و من داشتم پای سینک شیشه اش رو می شستم و یه لحظه که چشمم افتاد بهش و دیدم هر آنه که بیفته به خواهرم گفتم : بدو برو سراغش الانه که ( با عرض شرمندگی از همه ی با ادب های جمع ) گوز ملق شه ها ! یوهو دیدم داره تکرار می کنه : گوس ملخ .

صدای باز و بسته شدن در آسانسور براش به معنی اومدن بابا حامیه و تا صداش رو می شنوه بلند بلند به من می گه : کی اومد ؟ بابا اومد اومد ! خب البته حامی اومدنش ساعت داره و معمولا زودتر از شش و هفت عصر نمی یاد اما این همسایه ی دیوار به دیوارمون خیلی نظمی نداره رفت و آمدشون و اینه که بچه ام خیلی وقت ها ذوقش کور می شه و بعد از شنیدن صدای آسانسور هر چی منتظر می مونه باباش کلید نمی اندازه تو در و بعدش دیگه کم کم بهانه گیری شروع می کنه . تا چشمش به باباش می افته هم به جای سلام بهش می گه: بازی تنیم . 

هر نقاشی ای که بکشه ( که البته همش هم یه عالمه خط خطیه دایره وار هستش ) سریع دفترش رو بلند می کنه و داد می زنه مامانش و من باید بگم : جانم ؟ و اون دفترش رو نشونم می ده و خودش می گه : کشیدی ( یعنی چی کشیدی ؟) و من باید بگم : چی کشیدی پسرم ؟ اونم می گه : ماهی !

اوووف اصلا همه ی وجودش سراسر نمکه و اگه بخوام همه شیرین کاری هاش رو اینجا بنویسم مثنوی هفتاد من می شه اینه که فعلا به همینا بسنده می کنم .

اما اما اما رسید اون روزی که دوستش نداشتم و اصلا و ابدا حالا حالا ها منتظر رسیدنش نبودم و اون دقیقا همین امروز بود که اولین موی سپیدم رو دیدم . بله بنده یه دو ماه مونده به تولد سی و یک سالگیم همین امروز ظهر بعد از اینکه از حمام اومدم و رفتم موهام رو سشوار کنم اولین موی سپید رو دقیقا بالای بالای سرم وسط سرم دیدم ، به محض اینکه اومدم برس ببرم لای موهام برق یه موی نقره ای توجهم رو جلب کرد و یه کم که بهش ور رفتم و دیدم که متاسفانه درست دیدم و اون چیزی که دیدم دقیقا یک موی سپید شده بوده بی درنگ جیغ زدم : حامیییییییییییییییییییییی ! حالا منو با اون حال داغون تصور کنین بعد اون وقت واکنش حامی کشت منو یعنی ! آقا زده زیر خنده و می گه : خب چیه مگه ؟ موی سفیده دیگه !!!! خودم یه عالمه ش رو دارم توی سرم یکی که چیزی نیست انقدره هیجان زده شدی براش !!!

بعدش هم از ظهر تا حالا به هر بهانه ای خواستم بزنم به صحرای کربلا و در مورد موی سفیدم روضه خوانی کنم سریع بحث رو عوض می کنه و می گه بی خیال بابا اصلا موضوع مهمی نیست ! بهش می گم تو زن نیستی اصلا نمی تونی حال منو درک کنی بفهمی که چرا حالم خرابه و چه احساسی دارم . واقعا هم به نظرم فقط یه زن می تونه حس و حال الان منو درک کنه . هی هی هی راستی راستی پیر شدیم رفت !!! جوونی کجا داری می ری با این عجله آخه بابام جان ؟!!!زبان

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٢ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ توسط ممول جیغ جیغو نظرات ()


Design By : Pichak