ماجراهای ممول و حامی
وای که چقدر دلم برای اینجا تنگ شده . این مدت خیلی به یادتون بودم ولی باور کنین اصلا شرایطم طوری نبود که بخوام بنویسم . روزهای خوبی رو نگذروندم ولی خدا رو شکر به خیر گذشت و الان وارد فاز روزهای خوب شدیم . الان همه چی خوبه . من تا دلتون بخواد قلنبه شدم بابا حامی هم خوبه نینقول هم که باید به اطلاعتون برسونم یه آقا پسر گل پسر گل گلابه خوبه خدا رو شکر . فقط نمیدونم چرا با اینکه تا الان 6 کیلو و نیم اضافه وزن داشتم دکترم می گه کمه و بهم قرص مولتی پرینتال داده که بیشتر وزن بگیرم . عجیبه چون معاینه هم که کرد گفت ارتفاع رحم دقیقا با سن حاملگی تناسب داره و این یعنی اینکه رشد گل پسر خوب بوده ولی چرا میگه 6 کیلو اضافه وزن تا هفته بیست و یک کمه من نمی دونم ؟! جالبه تا حالا داشت مخ منو می زد که راضی شم زایمان رو به روش اپیدورال انجام بدم بعد حالا گیر داده که بیا طبیعی زایمان کن کلا . منم نشستم تا تونستم براش از مضرات و فوبیاهام از زایمان طبیعی سخنرانی کردم ! خوب که گوش کرد زد زیر خنده و گفت تو می شه به من بگی این اصلاعات دقیق رو از کجا داری اون وقت ؟ خندیدم وگفتم از بس من واستادم تا همه دور و بری هام زاییدن از هر کدوم هم یه جمله به عنوان تجربه گرفته باشم الان خودم برای خودم یه پا مامام باور کن ! این روزها همش داریم با بابا حامی سر اسم گل پسر چک و چونه می کنیم . راستش از اونجایی که دکتر شاکری تو سونوی اولیه جنسیت بچه ام رو درست تشخیص نداده بود و به ما گفته بود دختره نی نی ما تو این مدت سر اسم دخترونه چک وچونه هامون رو کردیم و سر اسم دختر به توافق رسیدیم و تمام این مدت نینقول رو به اسم دخترونه اش صدا می کردیم و باهاش حرف می زدیم . حالا الان که یه 10 روزی هست که بچه ام مردونگی اش رو شده موندیم سر اسم پسر . از اونجایی که بابا حامی کشت منو تا اسم دخترمون رو چیزی انتخاب کنه که به هم به دل خودش بشینه هم به دل من و ما با کلی چک و چونه بالاخره سر اون اسم به توافق رسیده بودیم حالا دیگه باید اسم پسرمون رو هم یه چیزی بذاریم که با اسم خواهر احتمالی آینده اش تناسب داشته باشه ! انقدربا دکترم سر این موضوع خندیدیم که . به دکترم می گم خانم دکتر بابای بچه ام یه عالمه چیز دخترونه از مسافرتش خریده براش که حالا که پسر شد باید بذاریمش برای دومی . با چشمای گرد شده زد زیر خنده و گفت : والله تو 8 سال طول کشیده تا راضی شده اولی رو بیاری حالا چی شده سر 4 تا تیکه لباس دخترونه می خوای دومی رو هم بیاری؟!! شاهکاری والله تو اولیش رو بزا تا ببینیم به دومیش فکر می کنی یا نه ! خب دیگه منم کم کم باید بیفتم دنبال سیسمونی خریدن ولی خب از اونجایی که برنامه جا به جایی خونه رو داریم ولی معلوم نیست کی باشه این جا به جایی باید صبر کنم اول تکلیف خونه معلوم شه . امیدوارم زودتر تکلیف اون معلوم شه دل تو دلم نیست برم برای بچه ام خرید کنم . حالا البته همچین هم بی لباس نیست بچه ام ها ولی خب هیچ کدوم از لباس های قبلی اش رو خودم نخریدم همش رو مامانم خریده بوده از مسافرت هاش . دلم می خواد یه سری خرت و خورت با سلیقه خودم بخرم برای گل پسرم . از گل پسری بگم براتون که بچه ام انقدر به حرف باباش گوش می ده که یه وقت هایی من حسودی می کنم . یه وقت هایی که شروع می کنه به مشت و لگد کوبیدن به در و دیوار شکم من به بابا حامی شکایتش رو میکنم اونم می شینه سرش رو می زاره رو دل من و باهاش یه دو کلوم اختلاط می کنه بچه ام همچین آروم می شه که باور نمی کنین تا همین چند دقیقه قبلش داشته چه پشتک وارویی می زده اون تو ! چند روز پیش هم خانم دوست حامی که بارداریش با من 4 روز فاصله داره زنگ زده بود بعد از اونجایی که بچه دومش رو بارداره الان خب تجربه دار تره کلا . داشت به من می گفت بگو یه وقت هایی آقا حامی سرش رو بذاره رو شکمت و باهاش حرف بزنه . گفتم اووووووووه کجای کاری این حامی اصلا سرش رو از شکم من بلند نمی کنه از بس همش داره باهاش حرف می زنه . می خندید و می گفت شوخی نکن ! گفتم به خدا ، مامانم که این کارای حامی رو می بینه می گه مامان جان نکن این کارا رو هر کی ببینه فکر می کنه شماها جدی جدی انگار اجاقتون 8 سال کور بوده و خدا الان بهتون یه بچه داده که این طوری می کنین . مامان حامی هم همینو می گه . می گه شما که انقدر بچه دوست بودین باید تا الان دومیش رو می آوردین که حامی هم در جواب گفت : خب چون بچه رو به وقتش آوردیم انقدر دوستش داریم . منم کاملا باهاش موافقم هر چیزی به وقتش خوبه . ما اگه الان انقدر به این گل پسر عشق می ورزیم دلیلش اینه که برای داشتنش کلی برنامه ریزی کردیم و هر انچه که می خواستیم قبل بچه داشتن دو تایی انجام بدیم رو انجام دادیم و الان حسرت چیزی نیست که به دلمون باشه . البته معتقدم اگه سخت نگیری با بچه هم می شه خوش گذروند و همه کاری کرد البته اگه درست مدیریت شه همه چی . خب دیگه من برم . ایشالله از این به بعد بیشتر پست می زارم براتون . بازم ببخشید که نگرانتون کردم این مدت این روزها بزرگترین و شیرین ترین دلخوشی من و حامی حرکات نی نی جونیه . انقدر من رو به وجد می یاره وول خوردن هاش که حد نداره و یه وقتایی که مدت نسبتا طولانی تکوناش رو حس نمی کنم غم همه عالم هوار می شه رو سرم بعضی وفت ها گریه ام هم می گیره . انقدر که من زود تکونای این وروجک نفس رو حس کردم و برای هر کی گفتم تعجب کرد و گفت اوه اوه خدا به دادت برسه که انقدر شیطونه بچه ات ! نی نی جونی بهش بر خورده و این روزها خیلی تکوناش کمتر از روزهای اول شده . بچه ام از اون جایی که مامانش شکمویی مثل منه هر وقت غذای تپل بخورم انگار که اونم کیف می کنه شروع می کنه پشتک وارو زدن تو شکم من و من رو غرق لذت می کنه .یه وقتایی هم که باهاش حرف می زنم و قربون صدفه اش می رم و می گم نفس مامانی یه کم وول بخور من نگرانم شروع می کنه به تکون خوردن و منم هی ازش تشکر می کنم که منو خوشحال کرده . یکی دیگه از دلخوشی هام اینه که لباسایی که از قبل براش خریدم یا مامان بزرگ بابا بزرگ هاش خریدن رو بریزم وسط تخت و هی نگاشون کنم و هی نی نی رو تصور کنم تو اون لباس ها و هی بخندم . کلا انقدر احساساتم عوض شده که برای خودمم غریب شدم . باورم نمی شه این کسی که هنوز به وسط های بارداری نرسیده این همه احساس مادری داره منم ! ممولی که تا اسم بچه می اومد اخماش می رفت تو هم و یه نه محکم به همه می گفت . الان که می شینم فکر می کنم می بینم که چه غول الکی و مزخرفی از بچه برای خودم ساخته بودم و راستش رو بخواین ته دلم ناراحت هم هستم که چرا تا حالا تنبلی کردم . حالا از من به شما هایی که می ترسین و تنبلی می کنین نصیحت که نکنین ننه نکنین تعلل نکنین که جایز نیست ابدا ! اگه می بینین حضورم کمرنگ شده دلیلش اینه که هیچ حرفی برای گفتن ندارم همه چی تو مغز من این روزها حول محور نی نی می چرخه اینه که می ترسم براتون خسته کننده شه و نمی نویسم . کلا هم روزهام به قدری تکراریه که هیچ اتفاق جدید و خاصی توش نمی افته . حامی هم که قراره هفته دیگه به مدت یک هفته بره مسافرت ( برای کنفرانس ) و این بار من همراهیش نمی کنم . من خودم احتمالا برم خونه مامانم چون واقعا سخته برام بمونم خونه خودمون چون نمی زارن من تنها باشم و من هی هر شب باید دست به دامن یکی بشم که تو رو خدا بیاین خونه ما و از اینکه مردم رو از کار و زندگی بندازم خوشم نمی یاد اینه که ترجیح می دم برم خونه مامانم حداقل اونجا راحت ترم . برای حامی یه لیست خرید بلند بالای نی نی گولانه نوشتم می گه پس برای خودت چی بخرم ؟ گفتم هیچی فعلا بچه ام واجب تره من هیچی نمی خوام !!! اصلا باور می کنین همچین از خود گذشتگی رو اونم از من البته اون ته مه های لیست برای خودمم یه دو سه تا کرم ترک و کرم ترمیم و یه سری لوازم بهداشتی و یه شلوار جین بارداری و یه چند تا تیکه لوازم آرایش کلینیک نوشتم ها خیلی نگرانم نشین یه وقت خدای نکرده . خب ما در نیمه های 15 هفتگی بسر می بریم . همه چی خوبه خدا رو شکر . من خوبم و اضافه وزنم هم خدا رو شکر خوبه تا الان 3 کیلو . نی نی جونمم همه چیش طبق چیزی که باید پیش بره پیش رفته و سونوی دکتر شاکری در هفته 13 خیالمون رو راحت کرد که همه چی نرمال و خوبه خدا رو صد هزاران مرتبه شکر . البته جنسیتش رو هم گفته دکتر که چون من خیلی شنیدم که ممکنه اشتباه باشه و تا 20 هفتگیش که قطعی بشه این موضوع بر ملا نمی شه . روزی که رفته بودیم برای سونوی NTپیش دکتر شاکری یه خانمی اومده بود که اولین بارداریش بود و دو قلو بود و در ماه نهم به سر می برد . گویا طفلک ماه هفتم رفته پیش دکتر اکرمی که ایشون هم خیلی معروف هستن و دکتر اکرمی بهشون گفته بود که جفتشون هم پسرن . این طفلک هم رفته بود همه چی سیسمونی رو دو تا دو تا پسرونه خریده بود اومده بود آخرین سونوی قبل از زایمانش رو که دکتر شاکری بهش گفت جفتش هم دختره . اگه بدونین چه حالی داشت خانمه حتی نمی تونست از جاش بلند شه راه بره دیگه . هفته پیش هم پیش دکترم بودم که کلی از اینکه اضافه وزنم انقدر طبق کتابه خوشش اومده بود . بهش گفتم هنوز شبا تکرر ادرار دارم که گفت باید یه آزمایش ادرار بدی ببینم عفونت ادراری نگرفته باشی یه وقت . کلی هم سعی کرد از حالا مخم رو بزنه و آماده ام کنه برای سزارین به روش اسپینال که گفتم هرگزززززززززززززززز . انقدر دوست دارم دکترم رو هر بار که می رم پیشش کلی آرومم می کنه حتی وقتایی هم که می خواد دعوام کنه با خنده دعوا می کنه . خیلی از اینکه من انقدر استرس های بیخودی دارم و به هر چیزی حساسم ناراحته و همش می گه چرا انقدر بارداری رو سخت گرفتی انقدر از حالا به بچه رو نده لوس می شه ها ! دکترمم از روی صدای ضربان قلبش جنسیت نی نی رو همونی که دکتر شاکری گفته تایید کرد . حالا تا ببینیم خدا چی می خواد . هفته پیش بالاخره بابا حامی به دوستاش گفت که داره بابا می شه . انقدر همه براش ذوق و جیغ جیغ کردن به خصوص همون آق غیرت که من خنده ام گرفته بود که مرد گنده هم مگه انقدر جیغ حیغ میکنه از خوشحالی ؟!! بین این دوستای حامی هم یکی از دوستاش گفت که ما هم نی نی دوم رو تو راه داریم . ما کلی تعجب کرده بودیم که اینا چطور هنوز بچه اولشون 2 سالش نشده دومی رو آوردن . من به حامی گفتم حتما بدون برنامه بوده ولی در کمال تعجب وقتی با خانمش صحبت کردم دیدم نه اتفاقا کاملا هم با برنامه بوده و نکته خیلی بامزه و جالبش اینه که نی نی اونا و ما دقیقا 4 روز با هم اختلاف زمان دارن . من تو 13 هفته و 6 روز بودم و اون تو 13 هفته و 2 روز . خیلی برام جالب بود . ایشالله هر دو تاشون به سلامت به دنیا بیان . یه اتفاق خیلی جالب دیگه هم افتاده تو این مدت که تعریف کردنش زمان می بره و الان نمی شه شاید فردا نوشتم .اگه نشد هم بعد از تعطیلات که برگشتم تهران می نویسم . الانم برم بخوابم که وقت زیادی ندارم باید 4 بلند شم آماده شم برم کلاس . این کلاس زبان هم اخرین ترمی هست که من می تونم برم دیگه از این به بعد قلمبه می شم سخت می شه . ما بهتریم خدا رو شکر . روزها مون انقدر تکراری شده که اصلا هیچ چیز خاصی از توش برای تعریف کردن در نمی یاد . الان داریم خودمون رو می چلونیم این چند تا خط از توش بیاد بیرون . بین این روزهای تکراری ام یه روز خیلی خوب و خاص با یه دوست بی نظیر داشتم . دلتون نخواد رفتیم با هم دیزی خوردیم و علی رغم نگرانی شدیدم از درد معده خبری نشد خدا رو شکر . انقدر بودن در کنار این دوست برام لذت بخش بود که اصلا نمی خواستم ازش جدا شم ولی چون یه کم پیاده روی کردیم نگرانم شد به نظرم و منو به زور از خودش جدا کرد و فرستاد سر کلاس زبانم . دوست جونم ایشالله جبران کنم هم زحماتت رو هم کادوی بی نظیرت رو که هر بار نگاش می کنم کلی آرومم می کنه پنج شنبه گذشته هم مامان بابای حامی اولین سور نوه هنوز به دنیا نیومده شون رو به عموی بزرگ حامی و پسر کوچیکه و عروسشون دادن . زن عموی حامی می گفت من جای تو بودم تا حالا سومیش رو هم اورده بودم از بس اینا ذوق دارن . منم گفتم نخیر جای من بودین پنجمیش رو اورده بودین تا الان پدر شوهرم یه کار جدید بامزه دیگه می کنه وقتی منو می بینه اونم اینه که اول پیشونیم رو می بوسه بعد لپم رو بعدم شکم قلمبه ام رو و من این شکلی میشم بابا جامی هم انقدر بعضی وقت ها کاراش بامزه است که من از خنده غش می کنم . خدا نکنه من تو خواب از معده درد یه آی بگم سه متر می پره از رو تخت و خواب خواب می گه چی شد ؟ بچه خوبه ؟ یه وقت هایی هم که از کوره در می رم و یه بد اخلاقی باهاش می کنم و یه حرف بد بهش می زنم سریع می یاد سرش رو می زاره رو شکم من و با شروع می کنه بد گویی منو پیش نی نی کردن و برای نی نی از دست من درد دل می کنه . گاهی هم برای تنبیه من می گه بذار به دنیا بیاد تو رو می پیچونیم و می زاریم تو خونه تنهایی بمونی ما دوتایی می ریم پارک می ریم یه عالمه خوراکی خوشمزه می خوریم دلت بسوزه اون وقت انقدر فکرم پیش قره قوروت های از دست رفته ام بود که یه روز که رفته بودم خونه دوستم دیدم یه ظرف رو میزشه توشم یه چیزای سیاهه . وای نمی دونی چه ذوقی داشت وقتی دوستم گفت برام سفارش قره قوروت شیر بز از یه دهی تو کویر داده . الان برای اینکه هم بتونم قره قوروت بخورم هم معده ام نمیره سریع بعد از آخرین لقمه غذا یه کوچولو قره قوروت می خورم خیلی کم ها قد یه نخود همینا دیگه من برم که حامی اومد . این چند وقت که نبودم معده درد امانم رو بریده بود . یه چند روزی تحمل کردم ولی بعد دیدم دردش از حد توانم خارجه . به دکترم که گفتم کلی دعوام کرد و گفت اصلا نباید تحمل می کردی و برام پنتا پرازول و آلومینیوم ام جی اس نوشت . پنتا پرازول رو خودم از قبل برای مشکل معده ام خورده بودم . دکتر هم گفت برای جنین کاملا بی ضرره . مامانم که فهمید دکتر دارو داده گفت نخور فعلا و من باز هم یه چند روزی تحمل کردم درد رو ولی بعد امانم رو برید و شروع کردم به خوردن قرص ولی چندان اثری نکرد و بنده همچنان با درد دست پنجه نرم می کردم و می کنم منتهی یه سری چیزا رو کشف کردم که وقتی می خورم بیشتر درد می کشم دیگه الان یکی دو روزه اونا رو نمی خورم کمی بهترم . میوه و کلا هر چیز ترشی رو گذاشتم کنار چون این دو تا بیشتر اذیتم می کردن . خیلی ناراحتم که میوه نمی خورم فکر کنم بهتر باشه جایگزینش از این قرص های مولتی پرینتال بخورم حالا باید اونم برم از دکترم بپرسم . یه چند روزی مامانم پیشم بود . قبلا دستاش برام شفا بود هر جام درد می کرد کافی بود بگم برام ماساژ بده ولی این چند روز دستای شفا بخش اونم کارساز نبود متاسفانه و اون طفلک هم پا به پای درد کشیدن های من اذیت شد . مامانم می گفت قبل از اومدن یه روز داشته برام قره قوروت درست می کرده که دختر خاله ام رفته خونه شون و مشکوک شده مامانمم گفته که من نی نی دارم اونم انقدر ذوق کرده که رفته خونه سریع زنگ زده به خاله ام و گفته . مامانم می گه نشسته بودم یوهو دیدم زنگ می زنن در رو که باز کردم دیدم خاله ات با یه بغل پر از لواشک و چند تا شیشه قره قوروت با نیش تا بناگوش باز از پله ها می یاد بالا . گفته اینا رو ببرم بده ممول بچه ام ویار ترشی داره . من خنگ هم همون روز عصرش زنگ زدم گفتم مامان دکتر گفته دیگه ترشی نخورم دعوام کرد اون همه قره قوروت خوردم مامانمم نامردی نکرده همه رو قایم کرده که من دستم بهش نرسه یه وقت وزنم به نسبت قبل بارداریم دو کیلو و نیم اضافه شده شکمم دیگه انقدر قلمبه شده که به جز یکی از شلوار تو خونه ای هام بقیه شون تنگ شدن و اذیتم می کنن پالتوهامم لای دکمه شون باز می مونه باید برم یه سری خرید کنم . عین دیوونه ها هر روز صبح قبل صبحانه می رم رو ترازو و به ازای هر 100 گرم اضافه وزنم حرص می خورم که چرا قبل بارداری وزنم رو یه دو سه کیلویی کم نکردم اصلا فکر نمی کردم به این زودی انقدر تغییر کنم . حامی هم قربونش برم انقدر بهم روحیه می دهههههههههههههههه که نگو همش می گه تو که چه بخوای چه نخوای یه 80 کیلویی می شی پس غصه نخور به جاش غذا بخور بچه ام تپل شه این روزها با وجود دردهای معده ام انرژی بیشتری برای انجام کارهام دارم . عصرها دیگه سعی می کنم نخوابم که شب بهتر خوابم ببره . از ترس سرما و سرما خوردگی می خواستم زبان رفتن رو بی خیال بشم ولی بعد حامی گفت حداقل به هوای کلاس از خونه بیرون می ری و کمی پیاده روی می کنی برو ثبت نام کن هر چقدرش رو تونستی برو منم دیدم راست می گه اگه من به خودم باشه و به بهانه ای مجبور نشم از خونه برم بیرون یه وقت دیدی کل زمستون رو چسبیدم به این چهار دیواری خونه و بیرون نرفتم . خبر خاص دیگه ای نبوده من برم به خورشت کرفسم سر بزنم که مثل اون دفعه نشه یه وقت 


برگشتنی از خونه شون یه کامیون غذا بار کردم آوردم انقدر حال می دهههههههههههههههههه که نگو اونم واسه منه کالیبر در حد آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآا .
یه وقت هایی هم یادم می ره نی نی قورت دادم و یوهو بی هوا می چرخم رو شکمم که با چنان جیغی از سمت حامی روبرو می شم که در جا دوزاریم می افته . 

حالا دارم درد می کشم ها مامانم اینا رو تعریف کرده دلم پیش قره قوروت هامه الان


| Design By : Pichak |

